تبليغاتX
داغ سخن..درد سکوت..صدای فریاد

این روزهای فاجعه و عشق را می ستایم که در برابر تفنگ پر تو من تنها یک دل پر دارم..  

می ایستم چراکه می دانم دلم پرتر از تفنگ تو است...        

  بزن! بازهم نخواهم مرد حتی اگر تیربارانم کنی می آیم و فریاد می زنم.....                                  

چراکه می دانم تو نمی دانی و من خوب می دانم جان کندن تدریجی دردناک تر از حس گرمای گلوله ات در سینه ام آتش به پا می کند..                                                                                             

 تصویر غرق به خون دوستانم در چشمهای من جای تصویر اسلحه به دوش ضدگلوله پوش تورا گرفته است...

سلام اسلحه به دوش ضد گلوله پوش....دیگر نمی بینمت...هرچه می خواهی آتش کن...من آتش نمی گیرم بیش ازاین...باور کن!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:31  توسط سایه  | 

از اولش چایی کم رنگ دوس نداشتم یعنی راستش رنگش اصلاْ واسم مهم نبود... یه چند بار فقط چون نمی دونستم چقدر و چطور درست کنم چایی کم رنگ شد و از اون به بعد برای من همه جا فقط چایی کم رنگ آوردند...

 

 

 

پ.ن.تا اونجایی که من می دونم زیاد خوابیدن از علائم افسردگیه اما این بی خواب شدنا و صبح سحر بیدار شدنا و این موقع صبح پست نوشتنا به طور قطع علامت هایپراکتیوی نیست...

پ.ن. هیزم تر مورد نیاز است مقادیری..

پ.ن. عنوان صرفاْ جهت گمراهی شما دشمنان عزیز بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 8:18  توسط سایه  | 

اگه شب خواب ببینی که یه مرده ای که قبلنا مرده بوده و تصادفا پدربزرگ تو هم بوده دوباره مرده و تو که این حرفا حالیت نمی شه داری پشت سر جمعیت واسش نماز میت می خونی اونم در حالت سایلنت... تعبیرش چیه به نظرت؟؟؟

اگه صبح اول صبح که می شه حدودای ساعت ۱۰- ده و نیم٬ منتظر تاکسی باشی و هی نیاد و یه هو سرتو بچرخونی که بری بالاتر و با سرعت ۱۰۰ گام در ثانیه٬ صاف بری تو بغل یک عدد کارگر محترم به طوری که جای رژ لبت روی کاپشن کثیفش بمونه٬ اون روز چه اتفاقی قرار بیفته به نظرت؟؟؟

بگذریم.............

دارم از ارتفاع همه اتفاقها بالا می روم که... یه چیزی ببینم ورای همه اینا...ولی انگار که زنجیر کردن این عقل لعنتی رو به همین یه گله جای لعنتی تر.. هرچی دید می زنم کورتر می شم انگار.. تنهاتر می شم و قوی که نمی شم هیچ.. حقیقت می ترسونتم٬ ضعیفم می کنه..که راحت تر بتونید بگید ضعیفه شماها..

بازم بگذریم............

این روزا همش شعر فریدون تو سرم دنگ دنگ می کنه: "تا فراموش کنی چندی از این شهر سفرکن!"

آلزایمر گرفتن هم خرج داره ها!!!!! امکاناتش فعلا نیست...

پ.ن: عاشق آزادیم پس آزادی هیچ موجود زنده ای رو برای ارضای خودم نخواهم گرفت..

پ.ن: شخصیت های مورد علاقه ام توی دنیا دیکتاتور بودن..

پ.ن: پارادوکسم خودم هم می دونم اما لااقل می دونم..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:19  توسط سایه  | 

بعضی وقتا بدجور می فهمی که نمی فهمی.. دردناکه.. هیچ چیز قابل تحسینی پیدا نمی کنم این روزا..فجیع حالم داره به هم می خوره از هرچی انگیزه و امید و چر ت و پرت.. به قول نیچه امید موجبات تداوم رنج و عذاب.. کارم تمومه حال دست و پازدن هم ندارم..نصیحت که روانیم می کنه..کارم تمومه..نه کسی هست و نه می خوام که باشه...شماها هم که مجازین مجازی یعنی ضعیف و بی قدرت..کلاماتون حرفاتون دیر دیرن..منم و خودمو و تمومی کار....

پ.ن: خطر مرگ: پیچ خطرناک

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:4  توسط سایه  | 

پرسه می زنم هنوز تا هنوز

مشت مشت اشک نثار می کنم

دستمالهای خیس دستمالی ام را و

مرور می کنم این تنهایی عریان لذیذ را  هرآن ..

غرق خویش..مست زخم های خون رفته دلم..

بوق بوق و سو سو و حرف و خنده و نگاههای هرزه

کم می آورند در برابر تند تند گام های بوت هام..

مثل یک فرار پر از همهمه و نور و بوق می ماند...

فرار  بدون مقصد..تا قرار..تا رفتن مثل همیشه..

دارم قدم می زنم روی ثانیه هایی که نیستیم..

که نیستم

دارم قدم می زنم یا می دوم؟ می دوم می دوم اما نمی دانم چرا دور نمی شوم؟؟

دست خودم را گرفته ام که گم نشوم..گم نشویم..نترسیم..

دارم می روم....خودم..دلم..

پ.ن: دلم برای تماشای حماقت کلاغهای پشت بام تنگ می شود..فقط..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:39  توسط سایه  | 

 

پرستش برام توی پاییزا یه معنی دیگه ای پیدا می کنه

 وقتی که دونه به دونه آدمایی که باعث شدن حس عشق رو بفهمم وسط این فصل گیج و منگ و رنگی رنگی و سرکش و غیرقابل پیش بینی سروکلشون تو این دنیا پیدا می شه..

امروز تولد کسیه که تو همه دنیا واسه من یه دونه اس و خلقتش فقط می تونه یه معجزه پاییزی باشه یه معجزه خیس و بارونی و وحشی با یه قلب تپنده تنها..

امروز روز عسل عزیزمه..

تولدت مبارک روحم! همه عشقهای یکرنگ دنیا تقدیم به قلب مهربون و با شعورت...

مثل همه روزای پاییزی پر از هول و هراسه نمی دونم چرا لااقل واسه من که این طوریه..

پ. ن: عسل عزیزم بازم تولد یکیمون اومد و ما کنار هم نیستیم...کاش بودی کاش بودم که ساعتها تو بارونا تو خیابونا وسط درختهای مضطرب پاییزی قدم بزنیم مثل همیشه و از ته دلمون بخندیم..

پ.ن: عسلم تورا به جای همه کسانی که دوست ندارم دوست می دارم.. ممنونم از همه معرفتها و بودنهات..

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:23  توسط سایه  | 

می اندیشم به تو به خودم به زمان دونده همیشه سرحال..می اندیشم به همه درخت های قدیمی دنیا که زیر سایه شان درازنکشیده ام...می اندیشم به همه کوههایی که لذت سکوت و حس کردن جریان باد بر صورتم را برفرازشان ننوشیده ام ...می اندیشم به همه کتابهایی که هنوز اثرانگشت من بر صفحاتشان نقش نبسته ...می اندیشم به آخرین سرعت در جاده های پیچ پیچ ..می اندیشم به همه دنیا که از همه عمر و پول و  من دورتر و بزرگتر است..می اندیشم به این همه بی اندیشگی..و هی کوچک و کوچک تر می شوم..من بااین خواسته های بزرگ و خواستن های کوچک..جایی برای رفتن نیست ماندن ناگزیر است دراین "من".......این من طولانی کش دار..این من یکجانشین ماندگار..این من نفس گیر غیرقابل تحمل..این من همیشه معترض و آرام این من پارادوکس متحرک..این من بازیچه معصوم..

محکومیت تا کی؟....

پ.ن: حالم از دروغ به هم می خوره..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:29  توسط سایه  | 

 

 فکر کنم فقط یکی از سلولهای مغزم کار می کند و اونم مربوط به تکرار جمله زیر روزی ۵۰۰بار در دانشگاههای محترم و برای آمازون های نیمه محترم است.

ا"ین پرسشنامه فقط یک ربع از تایم شما رو  می گیره اما شش ماه زندگی منو جلو می اندازه!"

چقدر شبیه گلدکوئیست و پرزنت کردن می باشد این قسمت!

امروز آرزو کردم که به جای این ۴۵۰ تا آدم و اونم دانشجو کاش میمونی پلنگی خرسی چیزی آزمودنیم بود که اگر درحین پروژه توسطش بلعیده می شدم هم شرفش بیشتر از این همه جواب نه شنیدن واسه پرکردن یک پرسشنامه یک ربعی از استاد و دانشجو بود..خوبه حالا پرسشنامه هام آبروی آی کیوشونو هم می بره ها..باز ادعا دارند..

پ.ن: ای کیو می سنجیم! خیلی هم رازدار می باشیم!

پ.ن: تو چرا هنوز نرفتی پس؟ راهت نمی دن مگه نه؟ رو اخلاقت کار کن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:30  توسط سایه  | 

 

 

زندان جایی بس مطمئن است

برای ناآرامان

چه آسوده به خواب می روند

جان های جانیان زنجیری

تنها وجدان داران

ازوجدان درعذابند...

                                   فردریش ویلهلم نیچه

مردم اطراف ما یا یارند یا آواراین را آنها می گویند خوشا به حالشان زیرا که سنگینی آواررا تنها ما حس کردیم ویارراآنها نوشیدند تا ته!

پ.ن: کوچه ها باریکن دکونا بستس، خونه ها تاریکن طاقا شکستس!

پ.ن: ما درمطمئن ترین جائیم اما خوب نمی آرامیم! چرا؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط سایه  | 

به نظرت بزرگترین حرفی که نیچه کبیر زده چیه؟

انتخاب از بینشون برام سخته ولی یه جمله داره که باید با سرب داغ تو مغزت حکش کنی..

"آدمی چیزی است که بر او چیره می باید شد."

یک کمی هم چرت و پرت از یک اندیشه ورز:

دلم از این عید سعید باستانی و دید و خصوصا بازدید هاش داره به هم می خوره هرچند که ما از منزلگه خویش به تنهایی متواری می باشیم اما به نظرم سنت هامون یک کم بزانه می باشند(بز نوعی موجود چهارپا می باشد.)ما که حال نمی کنیم باهاشون ..

دلم از اون تهرون گوربه گوری هم به هم می خوره که عین اژدهای هفت سر منتظر وایساده که...

اما خداییش شیراز هم غیرشلوغش حال می ده ها!

ما همون شدیم که حاجی گفته غلام همتمونه... البته به اجازه شما

بسه دیگه برید خونتون!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط سایه  |