فکر کنم فقط یکی از سلولهای مغزم کار می کند و اونم مربوط به تکرار جمله زیر روزی ۵۰۰بار در دانشگاههای محترم و برای آمازون های نیمه محترم است.
ا"ین پرسشنامه فقط یک ربع از تایم شما رو می گیره اما شش ماه زندگی منو جلو می اندازه!"
چقدر شبیه گلدکوئیست و پرزنت کردن می باشد این قسمت!
امروز آرزو کردم که به جای این ۴۵۰ تا آدم و اونم دانشجو کاش میمونی پلنگی خرسی چیزی آزمودنیم بود که اگر درحین پروژه توسطش بلعیده می شدم هم شرفش بیشتر از این همه جواب نه شنیدن واسه پرکردن یک پرسشنامه یک ربعی از استاد و دانشجو بود..خوبه حالا پرسشنامه هام آبروی آی کیوشونو هم می بره ها..باز ادعا دارند..
پ.ن: ای کیو می سنجیم! خیلی هم رازدار می باشیم!
پ.ن: تو چرا هنوز نرفتی پس؟ راهت نمی دن مگه نه؟ رو اخلاقت کار کن
زندان جایی بس مطمئن است
برای ناآرامان
چه آسوده به خواب می روند
جان های جانیان زنجیری
تنها وجدان داران
ازوجدان درعذابند...
فردریش ویلهلم نیچه
مردم اطراف ما یا یارند یا آواراین را آنها می گویند خوشا به حالشان زیرا که سنگینی آواررا تنها ما حس کردیم ویارراآنها نوشیدند تا ته!
پ.ن: کوچه ها باریکن دکونا بستس، خونه ها تاریکن طاقا شکستس!
پ.ن: ما درمطمئن ترین جائیم اما خوب نمی آرامیم! چرا؟
انتخاب از بینشون برام سخته ولی یه جمله داره که باید با سرب داغ تو مغزت حکش کنی..
"آدمی چیزی است که بر او چیره می باید شد."
یک کمی هم چرت و پرت از یک اندیشه ورز:
دلم از این عید سعید باستانی و دید و خصوصا بازدید هاش داره به هم می خوره هرچند که ما از منزلگه خویش به تنهایی متواری می باشیم اما به نظرم سنت هامون یک کم بزانه می باشند(بز نوعی موجود چهارپا می باشد.)ما که حال نمی کنیم باهاشون ..
دلم از اون تهرون گوربه گوری هم به هم می خوره که عین اژدهای هفت سر منتظر وایساده که...
اما خداییش شیراز هم غیرشلوغش حال می ده ها!
ما همون شدیم که حاجی گفته غلام همتمونه... البته به اجازه شما
بسه دیگه برید خونتون!
دستت هم همینطور
امشب دلت دل دل می زد
داشتی
معشوقت را
دزدکی
می بوسیدی...و
من
دیدمت.... درست همانجا که
همیشه مرا می بوسیدی...
پ.ن: دیگه باورم شد که نه بودی نه هستی نه خواهی بود..
پ.ن:"تست کردن" این شغل تو شده کاریش هم نمی تونی بکنی چون ناتوانی و ضعیف...خیلی منتظرت موندم نیومدی..خیلی...
نمی گویم باید دروغ گفت اما با خود افشاگری هم اصلا موافق نیستم گاهی تنها سکوت پاسخ بسیاری از سئوالات بوده و هست. انگار تاب حقیقت را همگان ندارند... و این حقیقتی قابل تامل است.
سکوت کن!
و در عوض مطمئن خواهی بود که اگر برنده بیرون نیایی بازنده هم نبوده ای
سکوت کن!
و حتی با خودت هم در موردش سخن نگو این خیلی بهتر است
باورکن..باور کن..
پ.ن: من دلم می خواد هر کار دلم می خواد بکنم.عیب داره؟
نویسنده این بلاگ دارد به لقا الله می پیوندد دوستان عزیر به زودی برای مراسم به شما اطلاع خواهیم داد!
پ.ن: علت مرگ نامبرده احتمالا آنفولانزای شترمرغی می باشد.
پ.ن: وصیت: می روم جایز نیست من رفتم.
پ.ن: فکرنمی کردم این همه تنهام.
پ.ن: شهیارجان اسم ما رو تو بخش حادترها بنویس
پ.ن: ازت خوشم نمیادخ..ر...وووو...
جاتون سبز کلی با عسل تو بارونا راه رفتیم و من همه اینا رو تو مغزم برای روزایی که هیچکس نیست تو اون شهر لعنتی ذخیره کردم.
و مهمتر از همه عسل که بودنش همه غصه ها رو از یاد آدم می بره..می دونید عزیزان واقعا حوصله تهران دروغ گو رو ندارم دیگه. به کسی برنخورد؟ تهران هم که خدارو شکر بی زبونه!
و یه جمله از عزیز دلم نیچه: درتنهایی انسان تنها خویش را می خورد اما در جمع همه اورا می خورند. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
پ.ن: فال تو این بود: مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
چرا برف نمی یاد مثلا کریسمسه.. باور کنید نمی تونم بنویسم نه از ناراحتی از گرسنگی... شرمنده...ساعت ۷ عصر شده هنوز ناهار نخورده ام. سرخط
هرگز نفهمیدم که چرا دوستت دارم گفتن هایت
مثل دوستت دارم گفتن های هر روزه همه کس
چیزی چیزکی
کم داشت انگار
اما "از تو بیزارم " گفتنت یک بار بیش نبود
ای دوست!
اما
بیش از هزار بار
بس بود.
اسماعیل خویی) {فکر کنم تحریفش کردم یه کم.. ساری}
پ.ن: اگر گوشه ای از بی احترامی پایان را دیده بود هرگز آغاز را در اندیشه نمی آورد...
پ.ن:تولدت مبارک..امیدوارم به خواسته هات برسی دشمن عزیز! هرچند که گریزلی ها الان خوابند بلاگ نمی خونند